X
تبلیغات
رایتل
فریادی در سکوت
صفحه نخست         نسخه موبایل         عناوین مطالب         تماس با ما          طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


فتاح بحرانی
نویسندگان
شیراز زمستان ۷۷

باران چه خوش می بارد امشب روی احساس بلندم
دردی ندارم از فراغت تا بگویم دردمندم
با یاد رویت در دل کرده ام روشن چراغی
تنهایی و تاریکی افتادست امشب در کمندم
بیهوشم از احساس پاک فطرت خویش
تنها خدا داند که من دیوانه ام یا هوشمندم
در حسرت یک آخ سوزانم دلش را
زندان اگر امشب بسوزاند تمام بند بندم
من باز می خواندم پری شب با خدا در معبر باد
از من نمی خواهم رسد بر دشمن نادان گزندم
          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:08 ب.ظ
گرگان تیر ماه ۵۲

یک شب تو را چون مریم سپید
از باغ آسمان چیدم
در تنگ مرمر خیال
بنشاندمت به مهر
اکنون بعد از گذشت سالها
بوی تن تو را در باغ خاطره ام
احساس می کنم
          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:08 ب.ظ
گرگان مهر ماه ۵۲

نه به خانه پایبندم
نه به کوچه راه دارم
نه برای گریه اشکی
نه ز غصه پناه دارم
منه پای بر ضمیرم
که من آن کویر پیرم
که برای دلخوشی تو
نه گل و نه گیاه دارم
به جهان شما که غریبم
ندهد گل و سبزه فریبم
که مسافری عمیقم
و شتاب راه دارم
نه برای گریه اشکی
نه ز غصه پناه دارم
نه طمع به مال و منالی
نه امید عزت و جاه دارم
بنشسته به خط پایان
و دو دیده سیاه دارم
نه برای گریه اشکی
نه ز غصه پناه دارم
          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:07 ب.ظ
اسفند ۶۶ داراب

نامش به تقدس مریم بود
مامش زهره و بابش علی اکبر از سادات حسینی
هفتاد و دو خزان بی بهار را در وارستگی و تنهایی گذراند
و در غروبی به غربت و تنهایی کویر در روز دوشنبه سوم اسفند ماه ۶۶ همراه با فرشتگان پرید و از تنهایی تن رهید جای پایش در اینجا ماند

از گذشت دو شب به بی خوابی
لحظه ای در اتاق خوابم برد
در همان لحظه در اتاق دگر
بادی آمد رفیق راهم برد
در پی اش گریه کردم و فریاد
کی رسم من به پای سرعت باد
به هوا رفت و مادرم را برد
رفت بالا به آسمان برخورد
در پی او فرشته ها خواندند
صد طبق صد طبق به اوج می راندند
بوی عطر و عبیر و شربت نور
به زمین می رسید از ره دور
من تنها کناره گردی پوچ
مات و حیران ز شهر کردم کوچ
جسد مادرم کبود و سیاه
خنده بر لب نگاه من می کرد
روحش از ازدحام حور و ملک
فکر تنهاییات تن می کرد
آمدم از اتاق او بیرون
مادرم روی هر دو دستم بود
عابران مست و سر خوش و شاداب
بی تفاوت نگاه می کردند
زیر لب از برای مرده من
کی نگاهی ز آه می کردند
دشمنان چون خبر شدند از حال
آمدند از پی ام به قبرستان
چون که دیدند زار و تنهایم
گریه کرده به شیوه مستان
من به شادی میان جمع حضور
گفتم ای جمع ابله و کور
این که تنهاست مادر من نیست
مادرم دوش جای دیگر رفت
دلش از سنگی شما سر رفت
مادرم دوش جای دیگر رفت
          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:05 ب.ظ
اسفند ماه ۷۷ اسارتگاه عادل آباد

دست و پایم بستید
روی ارابه ای از نور سوارم کردید
تا که از تاریکی وارهانید مرا
دیشب از رجعت تاریکی خود برگشتم
پشت دروازه شهر
مردگان با تنی از
پوشش سبز قانون
آمدند باز به استقبالم
تا که از ظلمت زندان پرسند
لحظه ای از از تن بی جان حالم
          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:03 ب.ظ
<<    1       ...      54       55       56       57      58    >>


کد پرچم
Free counter and web stats