X
تبلیغات
رایتل
فریادی در سکوت
صفحه نخست         نسخه موبایل         عناوین مطالب         تماس با ما          طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


فتاح بحرانی
نویسندگان

زمستان سال 77 زندان عادل آباد شیراز

 
کاش اینجا بودی و می دیدی احوال پریشانم

که من زندان به زندان می روم با پای لرزانم

خیابان تا بیابان سبز شد گل های زنجــیرم

جوانـــان تازه می چیـــنند آنرا از بیــــابانم

صدای غرش نامـــردی رگبار شد خامـــوش

مگر امشب به خواب مرگ رفته این نگهبانم

میـــان گرگ های وحـــشی اطـــراف آبادی

گـــناه من هـــمین است اینکه انســـانم

بنازم موج تلفیقت میـان شعر و خون فتاح

به جای خون تراود شعر سرخ از زخم دستانم

          
سه‌شنبه 18 اسفند 1383 :: 09:23 ب.ظ

سال ۸۱ داراب

روزگاریســـت که در تنهـــایی ترک دنیا کردم

در این خیمه ی در بسته به امید خدا وا کردم

هرچـــه رفتم به تماشـــای گـــل و باد بــهار

خرج بیهوده ی عمریســـت که بیـــجا کردم

          
سه‌شنبه 18 اسفند 1383 :: 09:18 ب.ظ
آذر ۸۳ داراب

ای اهل دنیا امشب از مستی خرابم
نیمی ز تن در آتش و نیمی در آبم
عمری ز من باقی نمانده تا سرآیم
غم نامه ی رنگین در این خونین کتابم
من با جوانان وطن سوگند خوردم
دل بر نمی گیرم من از حرف حسابم
با خون دل خوردن گذشت عمر نجیبم
مادر بیا بنشین کنار تخت خوابم
 در بارگاه بی زوال آفرینش
من نامه ی نا خوانده ی نا بی جوابم
دستی کجا تا واژه چینم از ضمیرم
دریایی از گلواژه دارم در سرابم
تیر شهابم می روم تا عمق هستی
مجذور ضرب بی نشان دارد شتابم
عکس تو بر این جام من افتاد و خندید
با عکس تو می نوشم امشب من شرابم
با مادرم گفتم حدیث بند و زندان
گفتا مگو فتاح مکن دیگر کبابم
          
سه‌شنبه 18 اسفند 1383 :: 08:42 ب.ظ
سال ۶۶ داراب

دشمنان گویند من دیوانه ام
گنج پنهانی فرو افتاده در ویرانه ام
عقل از دیوانه مردم بردم ارث حکمت از حکیم
سوختن از شمع در امر رفتن پروانه ام
سیر حکمت می کنم در عالم دیوانگی
بوی دانش می تراود از فراز خانه ام
شام می پیچد خدا بر حلقه های فکر من
صبح هم پیچد درون لذت صبحانه ام
قصه نامردمی ها را به مردم گفته ام
بس که گفتم گوشهاشان پر شد از افسانه ام
عاقبت فتاح شبی پرواز خواهی کرد و رفت
ماند اینجا یادگاری بند و دام و دانه ام
          
سه‌شنبه 18 اسفند 1383 :: 08:12 ب.ظ
آلمان غربی فرانکفورت سال ۱۹۸۵

صدای آشنایی نیست اینجا
پیام جان فزایی نیست اینجا
تمام مردمانش بی خدایند
خدا داند خدایی نیست اینجا
دلم هر شب هوای گریه دارد
برای خنده جایی نیست اینجا
نفش تنگ آمده از بی هوایی
برای من هوایی نیست اینجا
صدای دختران مست و شب گرد
صدای با حیایی نیست اینجا
همه غرقند غرق مشکلاتند
ولی مشکل گشایی نیست اینجا
دوای من هوای پاک ایران
برای من دوایی نیست اینجا
بها دارند اینجا بی بهایان
محبت را بهایی نیست اینجا
همه عریان وتن پوشی ندارند
ز ایمان چون ردایی نیست اینجا
محبت چون حبابی روی آب است
حبابش را بقایی نیست اینجا
دلم میل وطن دارد به غربت
که غربت را وفایی نیست اینجا
سراها خالی از مهرند و سردند
به جز ماتم سرایی نیست اینجا
          
سه‌شنبه 18 اسفند 1383 :: 08:11 ب.ظ
   1      2       3       4       5       ...      22    >>


کد پرچم
Free counter and web stats