X
تبلیغات
رایتل
فریادی در سکوت
صفحه نخست         نسخه موبایل         عناوین مطالب         تماس با ما          طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


فتاح بحرانی
نویسندگان

٢٥ آبان ١٣٨٢ داراب

 
مادرم منتظر است

پشت یک گلدانی

که پر از غربت تنهایی بیمار من است

سطلی از حادثه پر کرد زمان

ریخت بر ساقه ی نمدار پر از خلوت من

شکمم دوخته شد با نخ ابریشم شعر

یادگاریست که از درد در آن کاشته اند

اسب باد آماده است

آمبولانسی است که تنهایی من را به فضا خواهد برد

مادرم می بیند

امشب از پنجری ی باد مرا خواد برد

مادرم آمد و رفت

روزگارم را دید

برخلاف هر روز

او دگر گریه نکرد

آفرین بر مادر

دست بیمارستان است

پای من دوخته بر پنجره ی کوچک دیوار اتاق

مادرم منتظر است

و مرا خواهد برد

یادبودی که ز من می ماند

لکه خونیست به دیوار اتاق

          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:32 ب.ظ

٢١ تیر ماه ١٣٨٣ داراب

نوگلی دارم که یادش می برد هوش از برم

شب برایش غصه از تاریکی شب می خرم

بال پروازی ندارم تا روم بر آسمان

اوج اعلا می شکافم با خیال بی پرم

در نمی بینم که بر روی نگاهم وا شود

کس در این دنیای وانفسا نمی کوبد درم

سنگ هم می بارد از نادان به روی ذهن من

عادت دیرینه باشد سنگ ها را بر سرم

یاد می آرم که دستی روی دوشم می کشید

باد شبگردی که پیوسته است یار و یاورم

باد دستی می گشد بر زخم های بکر من

یاد می آرم من از دست نجیب مادرم

باورم افتاده در ناباوری های شما

باور بیهوده کی گردد رفیق باورم

هرکه می اید نصیبی می برد از شعله ام

دور دنیا می زند پیوسته دود مجمرم

          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:31 ب.ظ

١٧ بهمن ماه ٨٢ در داراب

نام تو می برم و گریه به همراه من است

آنچه پیچیده به دور سر تو آه من است

دور آگاهی من سادگی ام می پیچد

یادگاریست که در ناله ی آگاه من است

جاه را نیست اثر بر تن فرسوده ی من

غربت و دربه دری جلوه گر جاه من است

سال سختی است که با غربت و تنهایی رفت

پشت این سال سیه غربت هر ماه من است

غزلم دست لطیفی است که بر گردن توست

شعر آشفته ای از شه غزل شاه من است

دل من خواسته با یاد تو باشد همه شب

این همان مونس دیرینه ی دلخواه من است

نیست ممکن که شود خارج و آسوده شوم

یاد تو گنج عمیقی است که در چاه من است

          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:30 ب.ظ


١٥ آذر ماه ١٣٨٢ داراب


باد آهسته صدا کرد مرا

گفت برخیز و بیا

دوش من میل سواری دارد

میل دادن به تو یاری دارد

اسب تنهایی تو زین شده است

کهکشان بهر تو آذین شده است

عشق را همره این باد ببر

خاک نفرین شده از یاد ببر

زخم ها خورده زمین از پی نامردی دهر

شهرها مرکز دردند و با مردم قهر

من تو را پاک از این خاک برون خواهم برد

سوی افلاک دگر غیر زبون خواهم برد

پر زد آن باد سبک سیر و مرا با خود برد

زخم هایی که به تن بود

به آینده سپرد

          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:26 ب.ظ

**اسب هشیاری ما**


اول بهمن ما ١٣٨٢ در داراب


مــا بر آنیم که آشفــــــــته تر از این باشــــــــیم

مـــورد کیــــــــنه ی دینداری بی دیـــــن باشیم

مــــــــی فروشیم کتاب و قلم و دفتر خــــــویش

تا به درویشی عـــــــزلت زده تامـــــــین باشیم

تـــــمر تمــــکین زده ایـــــام بـــــه پـــــرونده ما

صـــــادق و ثابت و هـــــشیار به تــمکین باشیم

داده آوارگی آزادگــــــــــی و جـــــــــــاه و مقام

بهتر آن اســـت که آواره و مســـــــکین باشیم

داد و نـــــــــفرین به زمان نیست سزاوار از ما

اصلح آن است که ما مورد نفـــرین باشیــــــم

چینــــــــی غربــــــــــت تنهایی ما می شــکند

در وطــــــن بوده و یا در خـــــتن چین باشیم

کـــــــینه را جای نشــــد در بر تنـــــــهایی ما

شـــــــرم ما باد اگرجایگه کـــــین باشـــــیم

نـــــوش ما باد به شبــــهای پر از غصه و درد

همـدم زهره و هم صحــــــبت پروین باشیم

اســـــب هــشیاری ما سوی خـــــرد می تازد

روزگاریست که پا بسته ی ایــن زین باشیم

مقصـــد ماست به همراهی انســــان بودن

زرد یا ســــــرخ و یا همره مشــکین باشیم

حـــــکم نامـــردی آن مرد تحــــمل کردیم

واجب آن بوده که ما صاحب تمکین باشیم


از فتاح بحرانی


http://fbahrani.blogsky.com

          
شنبه 15 اسفند 1383 :: 08:25 ب.ظ
<<    1       ...      55       56      57       58       59    >>


کد پرچم
Free counter and web stats